
بسم الله الرحمن الرحیم
دوستان و یاران گرانقدر و عزیز سلام
ابتدا به خاطر بی نظمی ها و تاخیری که در بروز رسانی وبلاگ داشته ایم از محضرتان پوزش میطلبیم و به عرضتان میرسانیم که از این به بعد مطالب وبلاگ به صورت کوتاه و خاطره وار خواهد بود.برای این پست خاطره ای با عنوان" حجله گاه" را در نظر گرفته ایم که از نظرتان میگذرد.
اینجانب شخصا قبل از شروع عملیات خیبر قصد ازدواج داشتم و روز وآن را دقیقا معین و به اطلاع فامیل رسانده بودم.صبح روز مراسم ازدواج فرماندهی سپاه منطقه مرا صدا زد و گفت از طرف لشکر تلکسی آمده و حتما باید خود را به لشکر برسانی.گفتم حاجی امروز مراسم ازدواج من است چه کار کنم؟،فرمودند دستور را ابلاغ کردم بقیه اش را خودت می دانی.
بدون اینکه با کسی مصلحتی داشته باشم به منزل برگشتم و از وضعیت خاص من(بقول خانوم)گویا فهمیده بودند اتفاقی افتاده است.خلاصه جریان اعلام نیاز لشکر مطرح شد و خانوم گفتند جواب مردم را چه بگویم؟ هر کس سازی خواهد زد،یکی می گوید پسره پشیمان شده،دیگری می گوید مساله ای بوده و .......خلاصه از اول شب تا صبح هردوتایمان مفصل گریه کردیم(تا الان نمی دانم آن گریه برای چه بود!).
فردا صبح جریان را بایکی از برادران سپاهی همکار که بنده به ایشان اعتماد داشتم درمیان گذاشتم.ایشان گفتند خدا ترا امتحان می کند یا باید تن به نفسانیات بدهید یا راه جهاد را انتخاب کنید.که الحمد لله بنده در اولین دقایق تصمیم به اعزام گرفتم و بعد از اعزام آن بنده خدا موضوع را به همه گفته بود در لشکر برایم حجله گاه درست کردند و بالاسر چادرم نوشتند:حجله گاه پاسداران.